در حال بارگذاری
سایز فونت: 1 2 3      
صفحه اول  >> نشریه >> >>
روزنامه گویه - معلم‎ها، هر روز روی زمان پل می‎زنند
معلم‎ها، هر روز روی زمان پل می‎زنند
آن روزها که ما دانش آموز بودیم، داشتن شماره همراه معلم و تماس با او امری محال و عجیب بود. اما امروز بچه ها من را


آن روزها که ما دانش آموز بودیم، داشتن شماره همراه معلم و تماس با او امری محال و عجیب بود. اما امروز بچه ها من را در گروه کلاسی خود اضافه می کنند و زمانی که در مدرسه با من روبرو می شوند، می گویند: «آقا چرا در گروه فعال نیستید» یا اینکه «آقا چرا فالو بک نمیدید». دانش آموزان نسل امروز از معلم خود تا این میزان انتظار همراهی کردن را دارند.
آفتاب کم کم دارد طلوع می کند. صدای زنگ هشدار گوشی نواخته می شود.
باید برخیزم و خودم را برای رفتن آماده کنم؛ رفتن به مدرسه! قبل تر ها حدود 11 سال پیش بود که صبح ها خودم را برای مدرسه رفتن آماده می کردم، اما آن روزها یک دانش آموز بودم و حالا به مدرسه می روم برای تدریس.
زمانی که در مدرسه تحصیل می کردم هیچوقت فکرش را هم نمی کردم روزی از پشت این نیمکت ها به پشت میز معلم منتقل شوم؛ من و تدریس؟ اصلا به مخیله ام نمی گنجید.
یادم می آید آن روزها یکی از دانش آموزان شرور کلاس بودم؛ ابتدای هر سال تحصیلی با دانش آموزانی از جنس خودم دوست می شدم و تا آخر پای رفاقت می ماندیم و متعهد می شدیم که در شیطنت ها پشت هم باشیم!
جنس شیطنت های آن روزها فرق می کرد؛ یک عده دانش آموز دهه هفتادی که دلمشغولی های خاص خود را داشتند و فکرش را نمی کردند ده سال بعد مدارس اینچنین متحول شوند؛ مثلا یکی از امکاناتی که آن روزها نبود، فضای مجازی بود؛ یادم می آید برای ارسال یک اسکن از کارت ملی به یکی از اقوام که در شهرستان بود، چه مصائبی را متحمل شدم. از همکلاسی ام درخواست کردم برایم یک حساب ایمیل ایجاد کند، بعد هم با سختی فراوان و طی چند روز توانستم آن اسکن را ایمیل کنم؛ اما حالا وقتی همین را برای دانش آموزانم تعریف می کنم، خنده کنان می گویند آقا مگر عصر حجر بود؟ مگر اینستاگرام، تلگرام، واتساپ و این همه پیام رسان نبود؟ یعنی دانش آموز امروز درکی از آن روزها ندارد؛ روزهایی که خیلی هم قدیمی نیستند، همین ده سال پیش.
صبح زود است و این افکار در ذهنم جولان می دهند.
با خودم می گویم که امروز قرار است با چه صحنه هایی در مدرسه مواجه شوم. صحنه هایی که برایم عجیب است. خدایا این چه نسلی است؟ چرا اینقدر با ما فرق دارند؟ مگر چند سال از روزهای دانش آموز بودن ما گذشته؟ چه چیزی در این زمان کم این شکاف عمیق و گسترده را ایجاد کرده است؟
صبحانه را می خورم، در کنارش چای خوش رنگی است که مادر دم کرده؛ هر روز برای راهی کردنم از خواب بیدار می شود، بساط صبحانه را به راه می کند و موقع رفتن تا جلوی در همراهی ام می کند. دلم قرص می شود به دعاهای او...
وارد حیاط مدرسه می شودم، اول صبح است و بچه ها گروه گروه وارد مدرسه می شوند، گعده هایی که در گوشه و کنار حیاط ایجاد شده اند و طبق معمول یک نفر بقیه را سرگرم می کند. من را که می بینند سلام می کنند، آن هایی که خیلی به من ارادت دارند جملاتی محبت آمیز می گویند، من هم با آن ها دوست هستم. یکی شان می گوید: «آقا امروز بریم فیلم ببنیم»، آن یکی از آن منتهی الیه چپ حیاط داد می زند«آقا فدایی داری خشاب خشاب»، یکی دیگر از همین سردسته ها بلند فریاد می زند که «آقای فلانی خیلی ماهه» همراهانش در پاسخ می گویند«خیلی». اوایل فکر می کردم این جملات را با منظور می گویند، بعدها فهمیدم نه، واقعا کسی را که دوست دارند اینگونه ابراز محبت می کنند. بعد با خودم می گویم مگر ما اینگونه با معلم ها حرف می زدیم؟ در میان همین افکار، خودم را قانع می کنم؛ خب اقتضای سن شان است؛ حتما که نباید مثل ما باشند؛ مدل این ها هم این است دیگر. و این حرف ها. و عبور می کنم.
وارد دفتر می شوم؛ دبیرهای دیگر دل خوشی از بچه های شرور ندارند؛ آن ها که سابقه دارتر هستند معمولا بیشتر شکایت می کنند؛ حق هم دارند. در این مملکت اختلاف سنی در حد یک سال هم شکاف نسلی را نشان می دهد، چه برسد به 30 سال! بچه ها در این بین با معلمان جوان بیشتر مانوس هستند و خب ما جوان تر ها هم سعی می کنیم زبان شان را بفهمیم؛ البته تاکید می کنم، سعی می کنیم، اینکه چقدر موفق هستیم، الله اعلم.
زنگ می خورد و دانش آموزان روانه کلاس می شوند. حالا نوبت ماست که سر کلاس های مان برویم؛ از جا بلند می شویم و از اعماق وجود می گوییم خدایا توکل به تو! یکی از زمان هایی که ما معلمان خاضعانه و خاشعانه به خداوند پناه می بریم، همین لحظات پیش از ورود به کلاس است؛ البته ناگفته نماند که یک روز که به کلاس نرویم غصه تمام وجود مان را فرا می گیرد و دلتنگ بچه ها می شویم.
کیف به دستم است و وارد کلاس می شوم. دانش آموزان از جا برمی خیزند و یکصدا می گویند«صل علی محمد یاور مهدی آمد». اوایل می گفتم بچه ها این شعار متناسب من نیست. من کجا و یاور حضرت مهدی(عج) بودن کجا. به مرور قانعم کردند که این شعار از سر دوست داشتن است و فقط برای من و یکی دیگر از دبیران استفاده می کنند. خب هر کسی باشد این مواقع نمی خواهد توی ذوق شان بزند. فقط گفتم اگر هم می گویید با صدای کم باشد که مزاحم کلاس های دیگر نشوید.
درس را شروع می کنم؛ عادت دارم فضایی را ایجاد کنم که همه در بحث مشارکت کنند. بحث درباره هنجار است. معمولا در هر کلاسی یکی دو نفر از بچه ها هستند که وقتی حرف می زنند، با واکنش دیگران مواجه می شوند؛ مخصوصا اگر جمله آن ها کمی رنگ و بوی بی نمک بودن داشته باشد. یکی از همین حضرات شروع می کند به اظهار نظر درباره مسئله ای؛ دقت می کنم به سخنش، وقتی حرفش تمام می شود تمام کلاس با «هه هه هه» به منویاتش پاسخ می دهند و بعد از این کارشان به من نگاه می کنند تا بلکه آثار تایید کار زشت شان را در صورتم ببینند؛ وقتی می بینند من لبخندی به لب ندارم، سریع سروصداها فروکش می کند. به آن ها مستقیم نمی گویم که کارشان زشت است. می روم جلوی آن دانش آموز می ایستیم و با تمام توجه خود مطلب را به او توضیح می دهم و حتی المقدور بخشی حرف هایش را تایید می کنم. با این کار با بچه های خاطی همراه نمی شوم و آن ها وقتی می بینند برای همان حرف که مسخره اش کردند، من وقت می گذارم و تاییدش می کنم، کمی درباره کار خود مردد می شوند.
سعی می کنم بحث هایم را با مثال پیش ببرم؛ برای درس جامعه شناسی تا دلتان بخواهد مثال وجود دارد؛ مثل ریگ بیابان ریخته. بعضا بچه ها برای تکمیل حرف من مثال هایی درباره موضوع می زنند؛ خوب که دقت می کنم می بینم شاگردم اسامی سلبریتی ها، ورزشکاران و حتی نویسندگان خارجی را می داند. البته الطاف دیگر دانش آموزان شامل حال این بچه های با اطلاعات بالا هم می شود؛ مثلا وقتی کسی اصطلاحات سخت و به قول خودمان قلمبه سلمبه به کار می برد، یکی از انتهای کلاس می گوید:«خب که چی؟ میخوای به آقا بفهمونی که خیلی میدونی؟». راستش را بخواهید این اتفاقات و شیرین زبانی های بچه ها را که در کلاس می بینم، دلم می خواهد بخندم؛ می روم به دوران دانش آموزی خودم، چقدر این ها شبیه آن روزهای ما هستند. اما خب حالا من یک معلم هستم و به هر سختی که شده خنده ام را کنترل می کنم و خیلی جدی خیره می شوم به دانش آموز خاطی. بعد از این واکنش من سریع می گوید:«آقا ببخشید». دیگر فکر می کنم متوجه حساسیت هایم شده اند.
زنگ تفریح به صدا در می آید. بچه ها دوره ام می کنند. از سوال های درسی تا حواشی را مطرح می کنند. سعی می کنم به تمام سوالات پاسخ بدهم. اما خب باید زود بروند حیاط و کمی که طول می کشد، ناظم مدرسه آن ها را از من جدا می کند و به سمت حیاط مشایعت شان می کند. بعضا در زنگ های تفریح می روم بین آن ها. دورم جمع می شوند و مدام حرف می زنند. سعی می کنم صحبت های شان را کامل گوش کنم. بعضا حتی پاسخی هم نمی دهم. فقط گوش می کنم تا ببینم در چه فضایی سیر می کنند. در همین زنگ های تفریح متوجه می شوم که دنیای آن ها خیلی عجیب تر و متفاوت از دنیای ما به عنوان دانش آموزان نسل های پیشین است.
آن روزها که ما دانش آموز بودیم، داشتن شماره همراه معلم و تماس با او امری محال و عجیب بود. اما امروز بچه ها من را در گروه کلاسی خود اضافه می کنند و زمانی که در مدرسه با من روبرو می شوند، می گویند: «آقا چرا در گروه فعال نیستید» یا اینکه «آقا چرا فالو بک نمیدید». دانش آموزان نسل امروز از معلم خود تا این میزان انتظار همراهی کردن را دارند.
ساعت بعدی می روم کلاس دیگر. آن ها هم مانند کلاس قبلی یازدهمی هستند. تا وارد می شوم چند نفر می گویند: «آقا چرا اون کلاسو بردی فیلم دیدن، ما رو نمیبری؟». برایم جالب است که آمار کلاس های من را از هم می گیرند و اگر امتیازی به یکی از کلاس ها بدهم، کلاس بعدی هم آن امتیاز را مطالبه می کند. خدا نکند که به بچه ها بگویم آن کلاس از شما منظم تر و با ادب تر است؛ دیگر چه کسی می تواند آن ها را قانع کند؟ دلخور می شوند. می گویند: «باشه آقا، نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار. به این زودی دلتونو زدیم؟». و از این حرف ها. من هم متعجب فقط نگاه می کنم. زمان ما مگر این خبرها بود؟ هر معلمی که به کلاس ما می آمد بلا استثنا می گفت فلان کلاس خیلی از کلاس شما بهتر است. ما هم می گفتیم این معلم هر کلاسی که می رود حتما همین حرف را به بچه ها می گوید و هیچوقت از دستش دلخور نمی شدیم. اما حالا بچه ها به راحتی از چنین مسائلی نمی گذرند.
همه این ها تنها بخشی از اتفاقاتی است که ما معلم ها با دهه هشتادی های معروف تجربه می کنیم. نسلی که خیلی زودتر به شناخت بالا رسیده و به راحتی هر ادعایی را قبول نمی کند. نسلی که تشنه صداقت است و متوجه و مجذوب محبت صادقانه می شود. نسلی که ادبیات خاص خود را دارد و راه تعامل با آن ها با نسل های گذشته متفاوت است. باید آن ها را همراهی کرد و نه طرد. اگر امکانات در اختیار آن ها باشد، بسیار مستعد خواهند بود. از طرفی اگر نتوانیم این استعدادهای نهان آن ها را در مسیر درست هدایت کنیم، قدرت های فرهنگی دیگر هدایت آنان را با وسایل مختلف ارتباط جمعی بر عهده خواهند گرفت، در این صورت خسران بزرگی متوجه این آینده سازان کشور خواهد شد.
همه این ها نشان دهنده اهمیت شناخت نسل کنونی است. باید آمال و آرزوها و نیازهای آنان را به درستی شناخت و شیوه های رفتاری را بر اساس روحیه شان تنظیم کرد، تا تاثیرگذار واقع شویم. در غیر اینصورت اگر بخواهیم با شیوه های منسوخ شده کار را پیش ببریم، شاهد افزایش شکاف بین خود و آن ها خواهیم بود.
 

نویسنده: ---
تاریخ: 1399/6/27
موضوع: اخبار

نظرات
نام
پست الکترونیکی
وب سایتhttp://
متن
کد امنیتیکد
تکرار کد امنیتی حساس به حروف کوچک و بزرگ

منوی نشریه
شماره های پیشین
تاریخ: 1399/8/7
تاریخ: 1399/8/6
تاریخ: 1399/8/5
بایگانی
منو
جستجو
جستجو
آگهی
کنتور
امروز:
   بازدید: 3,648
   صفحات مرور شده: 3,648
روز گذشته:
   بازدید: 39,302
   صفحات مرور شده: 39,348
جمع کل:
   بازدید: 15,791,468
   صفحات مرور شده: 18,301,155

طراحی و راه اندازی وب سایت: رسانه پرداز