در حال بارگذاری
سایز فونت: 1 2 3      
صفحه اول  >> نشریه >> شماره 1576 - تاریخ 1399/7/23 >> فرهنگی
روزنامه گویه - اشعار عاشورایی
اشعار عاشورایی


شعری ازسید موسی حسینی کاشانی
چه می شود که ضریح تو هم بنا بشود
و صحن آن حرمت هم دوباره وا بشود

جواز راه زیارت به راحتی بدهند
شلوغی حرمت مثل کربلا بشود

برای خاطر مادر که روضه می طلبد
مزار ساکت هر شب پر از صدا بشود

غریب مادر مایی که با نگاه غمش
دلش گرفته هر آن کس که مبتلا بشود

مصیبت تو بزرگ و سوالم از دل خود
چگونه با غزلی حق آن ادا بشود

برای گفتن غم های خویش شک دارم
غمم درون هزاران قصیده جا بشود

چقدر از غم غربت برای تو خواندم
نمی شود که از این غم کسی رها بشود

شب شهادت تو مادرت کنار مزار
زبان حال مصیبت همین دعا بشود

چه ساده سنگ مزارت حسن عزیز دلم
چه می شود که ضریح تو هم بنا بشود
سیدموسی حسینی کاشانی
به پابوس تو می آیم تو ای سلطان خوشروها
به همراه سلام از تاجبخش شاه بانوها

رسم من با هزاران آرزو در ذهن تبدارم
به پیشت فارغ از دنیا و فارغ از هیاهوها

پر از آرامشم مثل همان آهوی در بندی
که تا ضامن شوی حتی نمی برند چاقوها

خجالت می کشم از حال خود وقتی که میبینم
که در صحن تو می آیند با امید آهو ها

کبوترهای صحنت بس که با اعجاز سرگرمند
پر از پرواز حسرت می شود کوچ پرستو ها

اسیری که دلش را با سر زلفت گره بسته
شود با مهر تو حتما رها از بند گیسو ها

شفا می خواهم از تو از طبیبان نا امیدم من
نشد یک ذره دردم کم از آن تجویز دارو ها

بده آقا جوابم را به جان خواهرت هرگز
نگیرم تا شفایم را نیفتم از تکاپو ها


شعری ازاعظم قنواتی
باز هم دیو جنون از دامن صحرا گرفت
لحظه لحظه تشنه کامان را عطش بالا گرفت

بهر ترک جان و سر ای رهروان آهسته تر!
خون به جای اشک می جوشد چونکه عاشورا گرفت
آید از افلاک پی در پی صدای یا حسین
یا علی!زهرای اطهر در فلک غوغا گرفت

تیر بر نوزاده ی اصغر نهاده جای شیر
حرمله سوز عطش از کودک نوپا گرفت

ساقی ی ناجی عمو عباس در میدان مرو!
کودک لب تشنه ی دلخون پی ی بابا گرفت

شد لگدمال ستم هفتادو دو بی سر به خاک
پیکر صدچاک بر سم ستوران جا گرفت

کودکان نینوا از ترس بر هر سو دوان
گریه های بی امان راه گریبان را گرفت

گوییا دست علمدارت برید ام البنین!
کاین چنین آتش ستون خیمه ی مولا گرفت

ذوالجناح آمد زمیدان سوی خیمه بی سوار
ناله ی اناالیه راجعون نجوا گرفت

اف برآن دستی که سر از پیکر مولا برید
اف برآن سنگی که بر پیشانی اش ماوا گرفت

زینب آمد همسفر تنها نبودی یا حسین!
این غم عظمی ولی زینب به جان تنها گرفت

بوسه زد بر  حنجر خونین به جای مادرت
لخته ی خون از لبانت زینب کبری گرفت

کوربادا دیدگان دشمن حق ناشناس
مظهر حق را بدید و پیشه ی دنیا گرفت

ای ملایک تسلیت بر محضر جدش برید
سردی باد خزان دردانه ی زهرا گرفت

دیگر ای مهر جهانتابم براین ظلمت متاب
روزکوری در دل دریا پی دریا گرفت
 
شعری از طاهره داورى
از شانه ى زخمى اش عَلَم افتاده
 مشك از لب سردارِ حرم افتاده

تا خواست كه مشقِ آب را بنويسد
فهميد كه دستش از قلم افتاده
***
هم كوچه به كوچه غرق ماتم شده است
هم خشت به خشت، خانه ى غم شده است

از سوختن غريب هفتاد و دو شمع
يكپارچه شهرمان محرم شده است
***
سرچشمه ى هرمهر و وفا عباس است
سالار تمام شهدا عباس است

هر جا كه حديث آب آيد به زبان
ياد آور مير كربلا عباس است

بگذار كه از داغ شقايق بنويسم              
از بغض گلوگير دقايق بنويسم

بگذار كه از ساقى آن ميكده ى عشق.            
با اشك دل و ناله و هق هق بنويسم

آن دم كه رود دست ودلش در ره معشوق
از لحظه ى جان دادن عاشق بنويسم

از صحبت هر قصه و افسانه گذشته.    
بگذار كه از روح حقايق بنويسم

معشوق تو بودى به دل عاشق عباس.      
بگذار كه از عاشق صادق بنويسم
جدایی
ديدم به نيزه نازنين روى چو ماهت.          
ناز نگاه وبعد از آن زلف سياهت

عمريست نى سازجدايى بوده اما.          
امشب جدايى را چه زيبا كرد معنا

ديدم كه بر نيزه  كنى شيرين زبانى.       
از نى عجب نيست اينجنين شكر پرانى
امشب شنيدم من حديث ناى ونى را        
امشب بديدم مستى  آن جام مى را

گودال را يك بوستان آلاله ديدم.             
أن قطره هاى خون به گل چون ژاله ديدم

امشب نواى عاشقى از نى شنيدم.             
از نى نه از آن ساقى و از مى شنيدم

امشب قبيله خسته وبى يار وياور.          
اى واى از آن خواهر كه گشته بى برادر

امشب تمام صبر هم بى تاب گشته.        
لالايى خوابش حديث آب گشته

امشب ستاره ناى تابيدن ندارد.              
امشب سه ساله جاى خوابيدن ندارد

دلها شكسته در خرابات جدايى.              
ديدم كه آنجا گشته چون عرش خدايى

ديگر شده مهر نماز آن تربت وخاك.          
گرديده جاى سجده آن سجاده ى  پاك

امشب ز خون عاشقان رويد شقايق.          
هر دل درون سينه ايى گرديده عاشق

دىدم رخ مهتاب هم بى رنگ گشته.        
شايد دل او هم برايت تنگ گشته

از ناى تو آيد صداى آشنايى.              
خواند سرودى از گلستان جدايى

امشب خرابه گشته باغى از بهشتم.         
آنجا كه شعر عشق را با خون نوشتم
***
صبح است دوباره صبح آدينه ى ما
دل تنگ شده درون این سينه ى ما

همت بکن ای عشق! که تا بسته شود
پرونده ى انتظار ديرينه ى ما.....
***
جمعه يعنى بى قرار بى قرار
قلبها از داغ عشقى سوگوار

جمعه يعنى ساعت دلتنگى و
بغض تلخى در گلوی انتظار
***
رباعى
از غربت سردِ خاک برمى گردند
در هيبتِ يک پلاک برمى گردند

از شطِ شرابِ عشق نوشیدند و...
بر شانه ى مست تاک برمي گردند
***
چارپاره
دست بى رحم جنگ تحميلى
لاله را از بهارمان  چيده
باز در ذهن كوچه ها امروز
بوى عطر شهيد پيچيده

مثل شمعى هميشه مى سوزند
تا چراغ شب وطن باشند
يا براى شفاى كورى ما
بعد از اين بوى پيرهن باشند

عارفانه  سماع جان كردند
تا رسيدن به مرز عشق و جنون
عاشقانه شهيد برگشتند
از مسير جزيره ى مجنون

از فراسوى روزهاى سرخ
 سروها  سربلند مى آيند
قله هاى مقاومت امروز
چون دنا و سهند مى آيند

به گواهى دفتر تاريخ
شاهدان هميشه ى عشق اند
اين شهيدان راه آزادى
شيرمردانِ بيشه ى عشق اند


اى دليران خطه ى ايران
كوچه هامان همه به نام شما
ساكنان بهشت مستند از
جرعه جرعه شراب جام شما
طاهره داورى

شعری ازعظم بلوری
جز سایه ی ترس و وحشت از تاریکی
جز بار گناه مردمان هیچ نبود

بازار گذشت و مهربانی تعطیل
از راز و نیاز آسمان هیچ نبود
نه یاد خدا نه یادی از خوبی‌ها
در شهر پر از گناهمان هیچ نبود

ما را وزش نسیمشان آدم کرد
وقتی که به جز خدایمان هیچ نبود

آری حسین (ع) حیاطمان بخشیده
آنگاه که در توانمان هیچ نبود
***
شعری ازاقدس کاظمی ‌‌‌،،مژگان
راست قامت
قامت به نزد هیچ کسی خم نمی کنیم
ما ذره ای ز ارزش خود کم نمی کنیم
آزادگی بود به جهان اعتبار ما
با خصم خویش رابطه محکم نمی کنیم
با فقر خویش چون به قناعت نموده رو
زین رو نگه به سلطنت جم نمی کنیم
آدم که رانده شد ز بهشت خدای خویش
جا دارد آن که  تکیه به آدم نمی کنیم
چون بر دو روز عمر جهان اعتماد نیست
پس تکیه بر دو روزه ی عالم نمی کنیم
مژگان اگر به دیده ی عالم شدیم ما
چون راست قامتیم و کمر خم نمی کنیم
***
حضرت عباس
کربلا را مهر رخشان حضرت عباس بود
نینوا را ماه تابان حضرت عباس بود
داشت  او ماه بنی هاشم لقب در جمع خویش
چون که زیبای جوانان حضرت عباس بود
آن که پرچم را به کف بگرفت چون شیر ژیان
ناگهان آمد به میدان حضرت عباس بود
سرور و سردار لشکردر زمین کربلا
یاور شاه شهیدان حضرت عباس بود
با نثار جان خود در زندگی ثابت نمود
آن که شد در راه جانان حضرت عباس بود
منصب سقایی او شهره باشد زین سبب
در کنار آب عطشان حضرت عباس بود
آن که می آمد ز راه و دست در پیکر نداشت
مشک بر دندان و خجلان حضرت عباس بود
آن که عطشان سوی طفلان آمد از شط فرات
با چنان حال پریشان حضرت عباس بود
آن که میدانست طفلان برادر تشنه اند
دیده را میدوخت ز آنان حضرت عباس بود
آن که از شرمندگی از خواهرش زینب نمود
روی خود را نیز پنهان حضرت عباس بود
از چه رو شرمنده می آمدز نهر علقمه
چون امید جمله طفلان حضرت عباس بود
گر تو را دردی به دل باشد توسل کن براو
درد من را چون که درمان حضرت عباس بود
***

نویسنده: ---
تاریخ: 1399/7/25
موضوع: فرهنگی

نظرات
نام
پست الکترونیکی
وب سایتhttp://
متن
کد امنیتیکد
تکرار کد امنیتی حساس به حروف کوچک و بزرگ

منوی نشریه
شماره های پیشین
تاریخ: 1399/7/23
تاریخ: 1399/7/22
تاریخ: 1399/7/21
بایگانی
منو
جستجو
جستجو
آگهی
کنتور
امروز:
   بازدید: 6,559
   صفحات مرور شده: 6,569
روز گذشته:
   بازدید: 26,859
   صفحات مرور شده: 26,887
جمع کل:
   بازدید: 15,517,201
   صفحات مرور شده: 18,025,351

طراحی و راه اندازی وب سایت: رسانه پرداز