در حال بارگذاری
سایز فونت: 1 2 3      
صفحه اول  >> نشریه >> شماره 1599 - تاریخ 1399/8/28 >> داستان
روزنامه گویه - آقای آبی، خانم قرمز
آقای آبی، خانم قرمز
عصر جمعه حوصله اهورا سر رفته،مامان می گوید چرا با ماشین شارژی ات ، بازی نمی کنی،اهورا می گوید، اسباب


عصر جمعه حوصله اهورا سر رفته،مامان  می گوید چرا با ماشین شارژی ات ، بازی نمی کنی،اهورا می گوید، اسباب بازی های شارژی را دوست ندارم، برایم تکراری شده اند،چند روز بعد, تولد اهوراست،مامان به او یک ماشین کوکی قرمز هدیه می دهد،ماشین کوکی کوچولوی قرمز به سرعت جت حرکت می کند، حتی وقتی با سرعت از روی تراس توی باغچه می افتد، آخ هم نمی گوید وباز می دود.
اهورا اسم ماشینش را کوکی می گذارد ، تا شب با آن بازی می کند و همانطور که کوکی در دستش مانده به خواب می رود،صبح روز بعد، اهورا پلک هایش را با پشت دست لمس می کند ،چشمانش را باز می کند، کوکی را می بیند که کنار دستش، روی تخت به خواب رفته،او کوکی را با خود به سرویس بهداشتی می برد و بعد از شستن صورت خودش صورت او را هم می شوید،بعد از خوردن صبحانه اهورا، کیف ابزار بی خطر مخصوص بازی کودکان را برمی دارد و با پیچ گوشتی هایش به جان پیچ هایی که فقط یک خط صاف روی سرشان دارند می افتد بعد به سراغ پیچ هایی که یک خط خوابیده و یک خط ایستاده روی هم  دارند می رود وآن ها را باز می کند،کف کوکی را از تنه آن جدا می کند تا به دستگاه کوک آن می رسد، مامان او را برای خوردن نهار صدا می کند، او همه چیز را زیر تخت پنهان می کند و برای خوردن نهار می رود،عصر که از خواب بیدار می شود، یک شانه خالی تخم مرغ از آشپزخانه بر می دارد ،با آن خمیر کاغذ درست می کند و دور تنه وکف ماشین می پیچد ،مامان او را برای شام صدا می کند،روز بعد خمیر خشک شده را از ماشین جدا می کند، او حالا یک قالب خمیری از کو کی دارد، جعبه آبرنگش را می آورد و قالب را با رنگ آبی رنگ می کند، بعد دستگاه کوک کوکی که میله و فنر وچرخ دنده های ریز و درشت دارد را در قالب آبی رنگ میگذارد،ته قالب را با چسب مقوا به تنه کوکی آبی می چسباند و منتظر می شود تا کوکی آبی خشک شود،اهورا کوکی ساخت خودش را بالا وجلوی چشمانش می گیرد و می گوید، آقای کوکی آبی سلام ومشغول بازی با کوکی جدید می شود تا خسته شود، ناگهان به یاد کوکی قرمز هدیه مادرش می افتد که به هم ریخته و بی کوک، گوشه ای از اتاق افتاده ،تند وتند پیچ های کوکی قرمز را می بندد و به دنبال جایی برای پنهان کردن آن می گردد،زیر تخت، نه،پشت یخچال در آشپزخانه، خیر،زیر کمد، نه،پشت رخت آویز، خیر، زیر تایر اضافه ماشین بابا در پارکینگ، نه،بلاخره، هورای بلندی می کشد وداد می زند، پیدا کردم،پیدا کردم، چون ما خیلی کم به مهمانی دعوت می شویم،جعبه کفش مهمانی مامان برای پنهان کردن کوکی قرمز، خیلی خوب است، بابا می گوید بخاطر تحریم ها مهمانی نمی رویم ومن نمی پرسم تحریم یعنی چه، اما می دانم تحریم یعنی کم شدن همه چیز حتی مهمانی ،او خانم کوکی قرمز را کنار کفش های مهمانی مامان می گذارد و جعبه کفش را سر جایش در جا کفشی کمد دیواری و برای بازی یواشکی با آقای کوکیه آبی می رود وکم کم خانم کوکی قرمز هدیه مامان را فراموش می کند.
صدای زنگ تلفن شنیده می شود، مامان در اتاق را باز می کند ومی گوید، جمعه می رویم عروسی ، اهورا دور تا دور اتاق می دود ،ادای سرخ پوست ها را در می آورد و داد می زند، آخ جون، آخ جون، عروسی و می پرد توی هوا.
عصر جمعه وقتی اهورا، بابا ومامان با لباس مهمانی آماده رفتن به عروسی می شوند، مامان به سراغ جا کفشی توی کمد می رود تا کفش های مهمانیش را بردارد و بپوشد.
وای، نه، خانم کوکی قرمز توی دست مامان چه کار می کند،اهورا می گوید،آخ، آخ، آخ، اصلاً خانم کوکی قرمز بدون کوک را فراموش کرده بودم،مامان با چشمان گرد شده می گوید، ماشین تو، توی جعبه ی کفش من چکار می کند،اهورا ریز می خندد ،دستش را جلوی دندان های افتاده اش می گیرد و می گوید، خوب حتماً عاشق کفش های میهمانیت شده مامان گلی، چون خیلی خوشگلن،مامان می گوید، زبل خان، چه بلایی سر ماشینت آورده ای؟ پس دسته کوکش کجاست،لب های اهورا توی هم جمع می شود و من ومن کنان می دود، می رود از توی کمد وپشت لباس هایش آقای کوکی آبی را می آورد ومی گوید، راستش یک کوکی دیگر با دستگاه کوکش ساختم، یک آقای کوکی آبی ،می خواستم ببینم چطور آنقدر تند حرکت می کند،مامان و بابا با هم می خندند ،مامان آقای کوکی آبی را زیرو رو می کند، بعد آن را به بابا می دهد، بابا باز هم می خندد، آقای کوکی آبی را نگاه می کند، با انگشتانش لمسش می کند و بالای کمر اهورا چند ضربه آرام می زند، اهورا به مامان می گوید، فکر می کردم بخاطر خراب شدن خانم کوکی قرمز ناراحت می شوی برای همین پنهانش کردم،مامان دستی به موهایی اهورا می کشد و می گوید : چرا باید ناراحت شوم؟ حالا خانم کوکی قرمز تو یک دوست آبی رنگ دارد،بابا می گوید،بزرگتر که بشوی  یاد می گیری دستگاه کوک دیگری هم برای خانم کوکی قرمز درست کنی،مامان می گوید: پیامبر اسلام فرموده: کودکان را دوست م
ی دارم بخاطر پنج خصلت، یکی از آن ها، خراب کردن و ساختن است.
هما ایران پور
 

نویسنده: ---
تاریخ: 1399/8/28
موضوع: داستان
کلمات کلیدی: ،

نظرات
نام
پست الکترونیکی
وب سایتhttp://
متن
کد امنیتیکد
تکرار کد امنیتی حساس به حروف کوچک و بزرگ

منوی نشریه
شماره های پیشین
تاریخ: 1399/9/9
تاریخ: 1399/9/8
تاریخ: 1399/9/5
بایگانی
منو
جستجو
جستجو
آگهی
کنتور
امروز:
   بازدید: 5,972
   صفحات مرور شده: 5,973
روز گذشته:
   بازدید: 26,361
   صفحات مرور شده: 26,461
جمع کل:
   بازدید: 16,754,586
   صفحات مرور شده: 19,281,214

طراحی و راه اندازی وب سایت: رسانه پرداز