در حال بارگذاری
سایز فونت: 1 2 3      
صفحه اول  >> نشریه >> شماره 1116 - تاریخ 1397/7/18 >> دین و اندیشه
روزنامه گویه - ويژگي هاي عزّت
عزّت و ذلّت در پرتو نهضت حسيني ( ۱۶ )
ويژگي هاي عزّت
۱ - عزت ، استيلاي يك شيء است بر شيء ديگر كه ناشي از توانايي آن شيء است . در مقابل ، ذلت ، عدم استيلا ، خواري و زبوني است كه ناشي از ناتواني است ...


۱ - عزت ، استيلاي يك شيء است بر شيء ديگر كه ناشي از توانايي آن شيء است . در مقابل ، ذلت ، عدم استيلا ، خواري و زبوني است كه ناشي از ناتواني  است .
عزت ريشه¬اش توانايي است و در آيات هم تعبير شده « قويٌ عزيزٌ » ، در اين مفهوم ، مسئلۀ استيلاء در كار است . به تعبير ادبي ، یک مستولِي داریم و یک مستولَي عليه كه از امور اضافيه هستند . مثل بالا و پايين ، که اگر بالايي نباشد پايين معنا ندارد ، پايين نباشد بالا معنا ندارد . اينها از امور اضافيه هستند . عزت و ذلت هم از اين دسته اند . همچنين توانايي و ناتواني . لذا وقتی می گوییم خداوند قوی و عزيز است ، یعنی سلطه و استيلائش بر جميع موجودات ، ذاتی ، حقیقی و دائمی است ، چون قدرتش ، قدرت مطلقه است،
البته استيلاء مجازي نیز داريم ، كه يك استيلاءِ ظاهري است و منقطع مي شود و هيچ ارزشي هم ندارد . استيلاء و توانایی ای با ارزش است كه در آن هميشه و در طول عالَم غلبه غالب بر مغلوب ِپا یدار بماند، و اين كه مي¬گوييم خدا عزيز مطلق است براي اين است كه استيلا او در تمام عوالم وجود منقطع شدني نيست .
۲ - عزت مطلق و ذاتي از آن خداست كه به هر كه خواهد مي دهد ، و به هر كه خواهد نمي دهد . عزت در ديگران عرضي ، اعطايي و موهبتي است .
۳ - عزت دايمي است . اين ويژگي  مختص عزت هاي حقيقي است ، چراكه در عزت هاي مجازي دوام وجود ندارد و منقطع مي گردد . پس عزت حقيقي آن عزتي است كه دوام داشته باشد ، و از آنجایی که عزت حقیقی همان عزت الهی است همواره ، دائمي است .
عزت منقطع ، عزت ظاهری دنیایی است که پایدار نیست و دوام ندارد . امام علي عليه السلام این مطلب را در خطبه نود و نهم نهج البلاغه اينگونه بيان مي كند :
عِبَادَ اللَّهِ ، أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا ، وَ الْمُبْلِيَةِ لِأَجْسَامِكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا ، فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ ، وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِي إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ وَ طَالِبٌ حَثِيثٌ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ وَ مُزْعِجٌ فِي الدُّنْيَا [عَنِ الدُّنْيَا] حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً . فَلَا تَنَافَسُوا فِي عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا وَ لَا تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَ بُؤْسِهَا ، فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعٍ وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُؤْسَهَا إِلَى نَفَادٍ ، وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءٍ وَ كُلُّ حَيٍّ فِيهَا إِلَى فَنَاءٍ .
اى بندگان خدا، شما را به ترك دنيايى سفارش مى كنم كه شما را رها مى سازد ، گر چه شما جدايى از آن را دوست نداريد ، دنيايى كه بدن هاى شما را كهنه و فرسوده مى كند با اينكه دوست داريد همواره تازه و پاكيزه بمانيد . شما و دنيا به مسافرانى می مانيد كه تا گام در آن نهند ، احساس دارند كه به پايان راه رسيده اند ، و تا قصد رسيدن به نشانى كرده اند ، گويا بدان دست يافتند ، در حالى كه تا رسيدن به هدف نهايى هنوز فاصله هاى زيادى است . چگونه مى تواند به مقصد رسد كسى كه روز معيّنى در پيش دارد و از آن تجاوز نخواهد كرد مرگ به سرعت او را مى راند ، و عوامل مختلف او را بر خلاف خواسته خود از دنيا جدا مى سازد . پس در عزّت و ناز دنيا بر يكديگر پيشى نگيريد ، و فريب زينت ها و نعمت ها را نخوريد و مغرور نشويد و از رنج و سختى آن نناليد و ناشكيبا نباشيد ، زيرا عزّت و افتخارات دنيا پايان مى پذيرد ، و زينت و نعمت هايش نابود مى گردد ، و رنج و سختى آن تمام مى شود ، و هر مدّت و مهلتى در آن به پايان مى رسد ، و هر موجود زنده اى به سوى مرگ مى رود .
۴ - عزت استيلا بر قلوب است نه استيلا بر ابدان ، و استيلا بر قلوب ، حكومت و سيطره ی واقعي است . استيلا بر ابدان ، حكومت بر ماده و ظاهري است . در نهضت حسيني ، هر چند به ظاهر يزيد توانست چند صباحي حكومت ظاهري داشته باشد ، اما حكومت واقعي و حكومت بر دل ها را هرگز نتوانست به چنگ آورد . حكومت واقعي و استيلا بر قلوب از آن حسين بود  .
امام حسين عليه السلام ، از همان موقع كه آنها ايشان را مي¬شناختند ، حاكم بود ، حاكم واقعي . بله درست است که معاویه حکومت ظاهری داشت وتازه آن را هم ربود ، چون جعلي بود ، اما واقعي¬اش را نتوانستند ، بربایند ، و  نمي¬شد آن را ربود .
وقتي امام حسين به سمت کوفه مي¬آمد در بين راه از وضع كوفه سؤال می كرد ، مي¬گفتند دلها با توست ، شمشيرها بر عليه تو ! اين همان بيان حكومت واقعي بود ! از جمله امام حسين از « تنعيم » در مكه حركت كردند ، به اولين منزل رسيد كه به آن « وادي الصِفاح » مي¬گفتند . در این منزل فرزدق ( شاعر معروف عرب ) را دید ، فرزدق سلام کرد و گفت : « اى فرزند رسول خدا!  چگونه به مردم کوفه اعتماد کردى با آن که آنان پسر عمویت مسلم بن عقیل و پیروانش را کشتند؟ » اشک از دیدگان امام جارى شد و فرمود : خداوند مسلم را رحمت کند ، او به سوى رَوْح و ریحان و بهشت و رضوان خداوند رهسپار شد ، بدانید او به تکلیف خویش عمل کرد و هنوز تکلیف ما باقى مانده است . سپس این اشعار را ایراد فرمود :
           فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیا تُعَدُّ نَفیسَةً             ***                فَدارُ ثَوابِ اللّهِ أَعْلى وَ أَنْبَلُ
           وَ إِنْ تَکُنِ الاَبْدانُ لِلْمُوتِ أُنْشِأَتْ     ***    فَقَتْلُ امْرِىء بِالسَّیْفِ فِی اللّهِ أَفْضَلُ
           وَ إِنْ تَکُنِ الاَرْزاقُ قِسْماً مُقَدَّراً        ***       فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِی الرِّزْقِ أَجْمَلُ
           وَ إِنْ تَکُنِ الاَمْوالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُها       ***            فَما بالُ مَتْرُوک بِهِ الْحُرُّ یَبْخَلُ
اگر ( لذّات ) دنیوى با ارزش به شمار آید ، سراى پاداشِ الهى ( بهشت ) از آن برتر و ارزشمندتر است .
و اگر بدن ها براى مرگ آفریده شده ، شهادت در زیر ضربات شمشیر در راه خدا بهتر است .
     و اگر روزى ها به تقدیر الهى تقسیم شده ، حریص نبودن در طلب روزى زیباتر است .
و اگر اموال و دارایى براى واگذاشتن جمع آورى مى شود ، چرا آزاد مردان ( در بذل و بخشش آن ) بخل بورزند ؟ ( بحارالانوار ، ج ۴۴، ص ۳۷۴ )
طبق نقلی دیگر هنگامی که فرزدق در « وادي الصِفاح » با کاروان امام حسین ( علیه السلام )  برخورد کرد ، به ملاقات امام شتافت و عرض کرد : هر چه از خدا می خواهید ، خداوند به شما عطا کند . امام ( علیه السلام ) فرمود : برای من از اوضاع مردم عراق بگو! عرض کرد : از مرد آگاهی سوال فرمودی . دلهای مردم با شما است و شمشیرهای آنان با بنی امیه ! امام حسین ( علیه السلام ) به او فرمود : تردیدی ندارم که تو راستگو هستی . مردم بنده دنیا هستند و دین تنها بر زبانشان جاری است . از آن سخن می گویند تا وقتی که روزگارشان بگذرد ، اما در وقت سختی دیندار واقعی اندک است . ( الکامل ابن اثیر ، ج۴ ، ص ۴۰ – العقد الفرید ، ج۴ ، ص ۱۷۱ )
روز دوشنبه ، چهاردهم ذیحجه امام حسین ( علیه السلام ) وارد « ذات عرق » شدند . در این منزل مردی از بنی اسد به نام بشر بن غالب با آن حضرت دیدار کرد . امام پرسید : از کدام قبیله‌ای ؟ گفت : از بنی اسد . پرسید:  از کجا می‌آیی ؟ گفت : از عراق . پرسید : مردم عراق را در چه حالی دیدی ؟ گفت : ای پسر دختر پیامبر! دل‌ها با تو بود و شمشیرها با بنی امیّه . امام فرمود : راست گفتی ای برادر عرب ! خداوند متعال آنچه را خواهد می‌کند و آنچه را اراده کند حکم می‌نماید . ( الفتوح ، ج ۵ ، ص ۷۷ ) بشر با امام همراه نشد . بعدها او را دیدند که بر سر قبر حسین ( علیه السلام ) گریه می کند و از این که او را یاری نکرده است ، پشیمان است . ( مثیر الاحزان ، ص ۴۲ – قصه کربلا ، ص ۱۷۰ )
امام حسین ( علیه السلام ) در ملاقات های فوق از دوستي و دشمني اهل كوفه پرسيد . چرا ؟ زیرا می خواست دریابد که آیا حكومت بر قلوب كوفي¬ها دارد يا نه؟، يعني آیا آن حكومت حقيقي و قلوبي ، نه ظاهريه و ابداني ، وجود دارد؟ امام حسين همينطوری بر اساس ظواهر قضايا از مكه حركت نكرد . او اين مطلب را مي دانست كه بر قلوب حكومت دارد اما كشش دنيايي يا تطميع و يا تهديد است كه آنچه را كه فطرت¬هاي دروني اقتضا مي¬كند ، منحرف مي¬سازد . در بين راه هم شواهد یکی یکی مي¬آمد و به عرض امام می رسید . حرکت کوفیان يك حركت انحرافي است، ولي حرکت حسین يك حركت فطري است ؛ همسو و هماهنگ با سازمان وجودي انسان كه با حق ، همسو است و از باطل گريزان است .
لذا عزت واقعي عبارت از استيلاء بر قلب و دل است و چاشني آن هم محبت است ؛ چون دل جايگاه محبت است . عقل كه جايگاه محبت نيست . ممكن است کسی فيلسوف دهر باشد اما در عين حال هيچ روي او اثر نكرده باشد . منظور این که اولاً مسئلۀ عزت امری درونی و جوانحی است . بله ! حكومت امر جوارحي دارد و استيلاء بر ابدان است اما چه بسا حکومت باشد ولی عزت نباشد ، و از حاكم تنفر وجود داشته باشد . بنابراين حكومت واقعي مساوی با همان عزتي است كه استيلاي بر قلوب است . امام حسين عليه السلام دنبال حکومت ظاهري نبود . هر چند از نظر ظاهري¬ هم چون جعل الهي بود ، حکومت حق ايشان بود ؛ اما آن چیزی كه امام بيشتر روي آن حساب مي¬كرد اين بود كه آیا مردم از نظر دروني از خاندان عصمت و طهارت خشنود هستند و در دل به آنها محبت دارند یا نه ؟  گفتند که ، شما بر قلوب حاكميد و شما پيش مردم عزيزيد . و اين هم كه فریاد مي¬زد « هيهات مِنّا الذِّلَّة » از همين رو است ، یعنی من يك كاري نمي كنم كه از دل مردم بيرون بيايم ، وظيفۀ ما اين است که عزت ، این موهبت الهیه را حفظ کنیم و حرکت حسین برای همین بود .
۵ - عزت همراه با محبت است . محبت امر قلبي است كه خداوند آن را در قلب كسي كه دوست دارد ، مي افكند تا او كسي را كه خدا به او عزت بخشيده است ، دوست داشته باشد . « إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا » ( مريم/۹۶ ) . «آنان كه به خدا ايمان آوردند و كار شايسته انجام دادند ، خداي رحمان آن ها را محبوب مي گرداند » .
در حقيقت اثر طبيعي محبت اين است كه انسان را به سوي محبوب و خواسته هاي او مي كشاند ، البته ممكن است ، محبت هاي ضعيفي يافت شود كه شعاع آن ، از قلب به بيرون نيفتد ، اما اين گونه محبت ها به قدري ناچيز است كه نمي توان نام محبت را بر آن گذاشت . محبت اساسي ، حتما آثار عملي دارد ، حتما دارنده ی آن را با محبوب پيوند مي دهد ، و در مسير خواست هاي او به تلاش پر ثمر وامي دارد . دليل اين موضوع روشن است ، زيرا عشق و علافه انسان به چيزي حتما به خاطر اين است كه كمالي در آن يافته است ، هرگز انسان به موجودي كه هيچ نقطه ی قوتي در آن نيست ، عشق نمي ورزد . بنا بر اين عشق و محبت انسان به خدا به خاطر اين است كه او منبع و سرچشمه ی هر نوع كمال است . ( تفسير نمونه ، ج ۲ ، ص۵۹۷ ) و در مرتبه ی بعد ، محبت به اوليا و رهبران آسماني ، محبت به اهل بيت و محبت به حسين (ع) هم به لحاظ وجود همين نوع خصوصيت که دربالابه آن اشاره شده است می باشد
بیان شد عزت واقعي عبارت از استيلاء بر قلب و دل است و چاشني آن هم محبت است ؛ چون دل جايگاه محبت است . در كنار این مطلب  يك چيز ديگر هم باید اضافه كرد ، و آن اين است كه توانایي¬ها و استيلاها كه به اصطلاح از آن به استيلاء غالب بر مغلوب تعبیر مي شود ، اگر چاشني محبت داشت ، ارزنده است  و چه بسا در روابط انساني معيار همين است . اگر گفتيم عزيز است معني¬اش چيست؟ معني¬اش اين است كه او من را مسخّر كرده است، چه چيزم را مسخّر كرده؟ دست و پايم را؟ سر و گوش و چشمم را؟ نه، اين كه ارزشي ندارد. آن تسخيري ارزشمند است و دوام دارد و پايان ندارد كه تسخير دروني باشد، دلم را برده باشد . حتي در خداوند اين طور نيست كه عزت الهيه بدون چاشني محبت باشد ، با اينكه قوي مطلق است، قدرت مطلقه عالم وجود است، باز هم دوستش دارم، با اينكه درون انسان معمولاً از همۀ قدرت¬ها و توانايي¬هاي غيرِ اين سنخ نفرت دارد.
پس ممكن است كسي بر من غالب باشد، راه پس و پيش هم ندارم . به حسب ظاهر، اين غلبه است ولي غلبه¬اي نيست كه بتوان بر آن اطلاق عزت کرد . اين غالب ، عزيز نيست ، بلکه ذليل است ، چرا؟ چون از او نفرت دارم . درست است كه از نظر ظاهر بر من غلبه دارد اما دلم را نبرده . وقتي کسی بر من غلبه و سلطه پيدا مي¬كند كه ارزشمندترينِ ابعادِ وجوديِ من را بِرُبايد، اشرفِ ابعاد وجودي انسان ، قلب و دل انسان است . اگر كسي بر قلوب استيلاء پيدا كرد به او مي¬گويند عزيز. اين ، توانايي  و غلبه است .
امام حسين ( علیه السلام )  غالب بود ، چرا ؟ چون قلوب را تسخير كرد ، او چراغ هدایت و کشتی نجات است و هر قلبي را كه مسخ نشده باشد ، تسخير  مي¬كند و كرد ! او قلب زهیر را با محبت تسخیر کرد . محبت حسين در يك لحظه چنان در قلب زهیر نهادينه شد كه او همه چيز خود ، از اهل و عيال ، جان و مال را در راه عزت حسيني تقديم خدا نمود .
 زُهَیر بن قَین بَجَلی از بزرگان قبیله بجیله ؛ چند روز قبل از واقعه کربلا به امام حسین (ع) پیوست و در روز عاشورا به شهادت رسید . وی از مردان شریف و شجاع شهر کوفه و قوم خود شمرده می‌شد و به واسطه حضور در جنگ‌ها و فتوحات بسیار، جایگاه رفیعی به دست آورده بود .
زهیر از هواداران عثمان به شمار می‌رفت . در سال ۶۰ قمری ، او و همسرش به همراه برخی از خویشاوندان و اهل قبیله‌اش هنگام بازگشت از مناسک حج به کوفه ، در یکی از منازل بین راه ، با امام حسین(ع) و همراهانش که به سوی کوفه در حرکت بودند _ هم منزل _ و روبرو شدند . بنابر نقل دینوری ، این ملاقات در منزلگاه زَرُود انجام گرفته است . ( الاخبار الطوال ، ص۲۴۶ ) امام حسین(ع) شخصی را نزد زهیر فرستاد و خواستار ملاقات با او شد . زهیر در ابتدا تمایلی به این دیدار نشان نداد ؛ اما به توصیه همسرش- دیلم یا دَلْهم دختر عَمرو -  به محضر امام حسین(ع) حاضر شد . این دیدار مسیر زندگانی زهیر را تغییر داد . او پس از این ملاقات ، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خیمه و بار و بُنه او را به کنار خیمه امام حسین(ع) منتقل کنند . ( تاریخ طبری ، ج۴، ص ۲۹۸ ؛  تنقیح المقال ، ج۱، ص۴۵۲-۴۵۳ )
زهیر با همسرش نیز وداع کرد و بنا به نقلی همسرش را طلاق داده و به او گفت : نزد خانواده‌ات برگرد ، زیرا نمی‌خواهم از سوی من چیزی جز خوبی به تو برسد . ( تاریخ طبری ، ج۴ ، ص۳۹۶  ؛  الارشاد شیخ مفید ، ص۷۲ – ۷۳ )
زهیر بعد از وداع با همسرش ، به همراهانش گفت : هر که دوستدار شهادت است ، همراه من بیاید ، و گرنه برود و این آخرین دیدار من با شماست . ( الاخبار الطوال ، ص۲۴۶-۲۴۷ )
زهیر خاطره‌ای برای آنان نقل کرد و گفت : زمانی که به جنگ بلنجر رفته بودیم ، به پیروزی و غنایم فراوانی دست یافتیم و بسیار خوشحال شدیم . سلمان فارسی ( در برخی منابع به جای سلمان فارسی، سلمان باهلی گفته شده است)  ( تاریخ طبری ، ج۴، ص۲۹۹ ) که همراه ما بود گفت : آنگاه که سید جوانان آل محمّد (ص) را درک کردید ، از پیکار و کشته شدن در کنار او بیش از دستیابی به این غنایم شادمان باشید . ( تاریخ طبری ، ج۴، ص۲۹۹ )
عصر روز تاسوعا ، هنگامی که لشکریان عمر بن سعد به سوی خیمه‌های امام حسین (ع) هجوم آوردند و قصد آغاز جنگ داشتند ، امام (ع) از برادرش عباس (ع) خواست که نزد آنان رفته و ببیند هدف‌شان چیست و چه می‌خواهند . عباس (ع)  با حدود بیست نفر از یاران امام (ع) ، از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر ، نزد سپاهیان دشمن آمده پرسید که چه قصدی دارند؟
گفتند : به ما فرمان داده شده است در صورتی که تسلیم حکم ابن زیاد نشوید ، با شما پیکار کنیم.  عباس (ع)  فرمودند : فرصت دهید ، تا مقصود و پیام شما را به اطلاع اباعبدالله (ع) برسانم . آنان پذیرفته و منتظر جواب ماندند .
حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین از فرصت استفاده کرده و به نصیحت سپاهیان عمر سعد پرداختند . حبیب بن مظاهر آنان را از کشتن عترت پیامبر (ص) و یاران آنها نهی کرد . عزره بن قیس از افراد عبیدالله بن زیاد خطاب به حبیب گفت : تا می‌توانی خودستایی کن!  زهیر بن قین در پاسخش گفت : ای عزره خداوند او را پاکیزه و هدایت کرده است ؛ از خدا بترس و بدان که من خیر خواه توام . تو را به خدا مبادا از کسانی باشی که گمراهان را بر کشتن جان‌های پاک یاری بدهید . عزره گفت :‌ ای زهیر، تو که شیعه این خاندان نبودی و طرفدارعثمان بودی !
زهیر گفت : آیا اینکه اکنون در کنار حسینم ، برایت کافی نیست که بدانی من پیرو این خاندانم ؟! به خدا سوگند من هرگز به حسین بن علی (ع ) نامه‌ای ننوشتم و فرستاده‌ای نزدش نفرستادم و هرگز به او وعده یاری ندادم ، لیکن مسیر راه ، من و او را با هم یک جا گرد آورد ، چون او را دیدم و یاد رسول خدا(ص) و منزلت حسین نزد او افتادم و دانستم که سوی دشمن خویش و حزب شما می‌رود آن گاه مصلحت چنین دیدم که یاری‌اش دهم و در حزب او باشم و جان خویش را برای آنچه که شما از حق خدا و رسول (ص) ضایع کردید سپر جانش گردانم . ( ابن اعثم کوفی ، الفتوح ، ج۵ ، ص ۱۷۷-۱۷۸؛  بلاذری ، انساب الاشراف ، ج۳، ص۱۸۴ )
نقل شده است در روز عاشورا زهیر پس از ادای نمازطهر ، به جنگ دشمنان رفت و یک صد و بیست تن از آنان را در میدان نبرد به هلاکت رساند و سرانجام به دست کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس تمیمی به شهادت رسید . ( ابن شهرآشوب ، مناقب آل ابی طالب ج۳، ص ۲۲۵ ؛ طبری ، تاریخ الطبری ، ج۴، ص۳۳۶ )
نمونه ی دیگر از استيلاء بر قلوب و تسخیر آن توسط حسین ، ربایش دل وهب است . وهب بن عبداللّه کلبی ، جوان زیبا روی ، نیک خوی ، پرهیزکار ، مؤمن و شجاع کوفی بود . وی که در روز عاشورا بیست و پنج سال داشت و از دامادیش هفده روز می‌گذشت ، پس از بریر یا، عمرو بن مطاع به میدان رفت و با بردباری در برابر مشکلات ، جنگ نیکو و نمایانی کرد .  سپس به سوی مادرش قمر و همسرش ، هانیه که با او در کربلا بودند بازگشت و به مادرش گفت : آیا از من راضی شدی؟ گفت : من از تو خشنود نمی ‌شوم مگر آنکه پیش روی حسین علیه السلام کشته شوی . همسرش به او گفت : تو را به خدا سوگند مرا به فراقت مبتلا مکن و دلم را به درد نیاور .
مادرش گفت : فرزندم! از تقاضای همسرت روی گردان و به میدان برو و در رکاب فرزند دختر پیامبرت بجنگ تا از شفاعت جدّش در روز قیامت بهره‌مند شوی . وهب به میدان بازگشت نوزده سوار و دوازده پیاده را به هلاکت رساند . هنگامی که دو دستش قطع شد همسرش عمودی به دست گرفت و به سوی او آمد و گفت : پدر و مادرم به فدایت ، در راه یاری پاکانِ حرم رسول خدا بجنگ ! وهب می‌خواست او را به خیمه برگرداند ولی همسرش گفت : هرگز مراجعت نمی‌کنم مگر این که همراهت کشته شوم .
امام حسین علیه السلام فرمود : جُزیُتْم مِنْ أَهْلِ بیتٍ خیراً إرْجعی إلی النساء یرحمک اللّه ؛ از اهل بیت من جزای خیر بهره شما باد . خدا تو را رحمت کند به سوی زن‌ها برگرد . همسر وهب مراجعت کرد ولی وهب در میدان ماند تا سرانجام پس از آنکه هفتاد زخم بر وی وارد شد سرش را بریدند و نزد مادرش انداختند . مادر، خون از چهره‌اش پاک می‌کرد و می‌گفت : ستایش مخصوص خدایی است که رویم را سفید و چشمانم را به شهادت فرزندم در رکاب امام علیه السلام روشن کرد ... گواهی می‌دهم که یهود و نصاری و مجوس در کلیسا و آتش خانه‌ های خود از شما بهترند . آنگاه سر را به سوی سپاه یزید انداخت که به یکی‌ از سپاهیان یزید اصابت کرد وبه هلاکت رسید . ( اسرار الشهادة ، فاضل دربندی ، ج۲، ص۳۲۶ )  خوارزمی گوید:  غلام شمر به فرمان او ، مادر وهب را به شهادت رساند . ( مقتل خوارزمى ، ج۲، ص۱۵ ) به گفته برخی از مورّخان ، وهب و همسر و مادرش نصرانی بودند و در راه کربلا در ثعلبیه به دست امام حسین علیه السلام مسلمان شدند . ( وقايع الايام ، شیخ عباس قمی ، ج۱، ص ۴۰۹ )
آری ، حکومت واقعی ، تسخیر دلهاست . و حسین است که  تا قيام قيامت تسخیر دل می کند و تا قيام قيامت ، در دلها عزيز است و تا ابد می ماند .
۶ - عزت  ، گاهي توام  با غربت است ، ولي غربت همواره توام با عزت نيست .آدمي ممكن است عزيز باشد و هم زمان با آن غريب نيز باشد ، اما انسان غريب هميشه عزيز نيست . مسلم بن عقيل عزيز بود ولي هنگام حضور در كوفه به عنوان سفير امام حسين (ع) غريب بود تا جايي كه در لحظات آخر يكه و تنها ، غريبانه در پي ياور و پناهگاه مي گشت . اين غربت مسلم در آن شرايط خاص مانع از عزت وي نبود . او عزيز غريب بود .
داستان غریبى مسلم بن عقیل و تنها ماندنش در کوفه ، ماجراى تلخ و غم‌انگیزى است . در تاریخ آمده : مسلم، فرزند عقیل بود و عقیل نیز فرزند بزرگ ابوطالب است . با این حساب ، وی عموزاده و صحابی گرانقدر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و نوه ابوطالب ، پدر گرامی علی علیه‌السلام ، و کنیه اش ابو داود بود .  ( ابن حبان ، الثقات  ، ج ۵ ، ص۳۹۱ ) همچنین او ، برادرزاده على بن ابى طالب علیه السلام و پسرعموى سیدالشهدا علیه السلام است .
طبری زادگاه مسلم را کوفه می‌داند . ( تاریخ طبری ، ج  ۵ ، ص۴۶۹ ) او از خاندانی پاک ، شجاع  و با فضیلت برخاست و زیر نظر عموی گرامی‌اش ، علی علیه‌السلام ، و پسر عموه‌ای خود امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام پرورش یافت و از علم ، تقوی و دیگر فضائل آن بزرگواران بهره‌مند گردید . (المقرم ، الشهید مسلم بن عقیل ، ج۱، ص۴۳ ) مسلم در میان جوانان بنى‌هاشم ، یکى از رشیدترین و مؤمن‌ترین چهره‌ها بشمار می‌‌رفت . همچنین وی را شجاع‌ترین فرزند عقیل خوانده‌اند . ( ابن قتیبه دینوری ،  المعارف ، ج۱، ص۲۰۴ ) 
مسلم پس از شهادت امام حسن علیه‌السلام همراه امام حسین علیه‌السلام رهسپار مکه شد . ( ابن قتیبه ،  الامامة و السیاسة ، ج ۲، ص ۵ ) تا این که نامه‌های فراوان و فرستادگان مردم کوفه ، امام حسین علیه‌السلام را بر آن داشت که برای اطمینان بیشتر کسی را به کوفه بفرستد تا درباره دعوت کوفیان تحقیق کند . از این رو مسلم را فرا خواند و در نامه‌ای برای مردم کوفه چنین نوشت : « من برادر ، پسرعمو و مطمئن‌ترین فرد خانواده‌ام را به سوی شما فرستادم و به وی دستور دادم تا نظر برگزیدگان و خردمندان شما را برای من بنویسد . پس ، با پسر عموی من بیعت کنید و او را تنها نگذارید ». سپس نامه را به مسلم داد و فرمود : « من تو را به کوفه می‌فرستم ، خداوند هر آنچه را که مورد رضا و علاقه اوست برای تو مقدّر خواهد کرد و من امیدوارم که با تو در مرتبه شهدا قرار گیریم ، پس بر تقدیر پروردگار خشنود باش . » نیز فرمود : « هر گاه به کوفه رسیدی نزد مطمئن‌ترین فرد منزل کن ، از خاندان ابوسفیان بر حذر باش و مردم را به اطاعت من فرا خوان . اگر مردم را بر بیعت با من ثابت قدم یافتی بی‌درنگ مرا آگاه ساز تا طبق آن عمل کنم . در غیر این صورت با سرعت باز گرد . » همچنین او را به تقوا ، مدارا با مردم و کتمان مأموریت خود سفارش فرمود . پس او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند و یکدیگر را وداع گفتند . ( ابن اعثم ،  الفتوح ، ج ۵ ، ص۳۰ )
مسلم بن عقیل در نیمه ماه رمضان سال ۶۰ هجری مخفیانه به سمت مدینه حرکت کرد. قیس بن مسهر صیداوی ، عبدالرحمان بن الکدن ارحبی  و عمارة بن عبید سلولی نیز او را در این سفر همراهی می‌کردند . چون به مدینه رسیدند مسلم به مسجد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله رفت و دو رکعت نماز گزارد . سپس در دل شب نزد خویشاوندان خود رفت و آنان را وداع گفت . ( تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۵۴ )  و به سمت کوفه حرکت کرد و در پنجم شوّال وارد شهر شد و در خانه مختار استقرار یافت . ( تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۵۵ ) و نیز در خانه سالم بن مسیب ( ابن شهر آشوب ، مناقب آل ابی طالب ، ج۳ ، ص ۲۴۲ )  و خانه مسلم بن عوسجه ( ابن کثیر، البدایة و النّهایة ، ج ۸ ، ص۱۶۳ )  و خانه هانی بن عروه  ( ابن سعد ،  الطبقات الکبری ، ج۴ ، ص ۳۱ ) استقرارهایی داشت .
با انتشار خبر ورود مسلم به کوفه ، رفت و آمد شیعیان به خانه ابن مسیب آغاز گردید . مردم به دیدار مسلم می‌شتافتند و با او بیعت می‌کردند . وی در دیدار گروهی از آنان ، نامه امام حسین علیه‌السلام خطاب به مردم کوفه را قرائت کرد . مردم همگی از شوق دیدار امام علیه‌السلام گریستند . آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت : من از جانب مردم سخن نمی‌گویم و نمی‌دانم که در دل آن‌ها چه می‌گذرد ولی تو را از باطن خود آگاه می‌کنم . به خدا قسم هر زمان مرا بخوانید اجابت خواهم کرد و تا لحظه مرگ در رکاب شما به جنگ با دشمنان بر می‌خیزم و جز پاداش حق چیزی نمی‌خواهم . سپس حبیب بن مظاهر و به دنبال او سعید بن عبدالله حنفی برخاستند و سخنان عابس را تأیید کردند . پس از آن مردم با مسلم بیعت کردند . ( تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۵۵ )
در آغاز دوازده هزار نفر از مردم کوفه با مسلم بیعت کردند ؛ و به زودی شمار بیعت کنندگان به هیجده هزار نفر رسید . در پی آن مسلم نامه‌ای به امام حسین علیه‌السلام نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کرد . ( ابن کثیر، البدایة و النهایة ، ج ۸ ، ص۱۶۳ )
چون خبر بیعت مردم با مسلم بن عقیل به نعمان بن بشیر ، حاکم وقت کوفه ، رسید ، به مسجد رفت و مردم را از فتنه انگیزی ، ایجاد تفرقه و خون ریزی و مخالفت با یزید بر حذر داشت . ولی عبدالله بن مسلم بن سعید حضرمی ، از هم پیمانان بنی امیه ، برخاست و او را به ضعف و ناتوانی متهم ساخت . سپس نامه‌ای به یزید نوشت و او را از وقایع کوفه آگاه کرد . یزید نیز با مشورت سرجون ، غلام معاویه ، عبیدالله بن زیاد را روانه کوفه ساخت و امارت آن شهر را بدو سپرد . همچنین به وی فرمان داد تا مسلم را همچون مهره گمشده‌ بجویید و هر گاه او را یافت به قتل برساند و سرش را برای او بفرستد . ( تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۵۵ -  مناقب آل ابی طالب ، ج۳ ، ص ۲۴۲ )
ابن زیاد با پوششی مبدل وارد کوفه شد . پس از ورود او به شهر کوفه و انتشار سخنان تهديدآميز وى ، مسلم شبانه از خانه سالم بن مسیب به خانه هانی بن عروه نقل مکان کرد . از این پس کوفیان برای بیعت با مسلم به منزل هانی می‌رفتند . مسلم تصمیم گرفت بر ضدّ ابن زیاد قیام کند ، ولی هانی گفت : تعجیل روا مدار . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص۴۱ ) مسلم بار دیگر به وسیله عابس بن ابی شبیب برای امام حسین علیه‌السلام نامه‌ای نوشت و گفت : فرستاده به اهل خود دروغ نمی‌گوید ، هجده هزار ( و به قولی ۲۸ یا ۳۰ هزار ) نفر از مردم کوفه با من بیعت کرده‌اند ، هر گاه نامه‌ام را دریافت کردی به سرعت حرکت کن ، همه مردم با تو هستند و در دل هیچ رغبتی به خاندان معاویه ندارند . ( تاریخ ابن الوردی ، ج۱، ص۱۶۳ -  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۷۵ )
ابن زیاد برای آنکه فعالیت‌های مسلم و یارانش را زیر نظر بگیرد ، غلام خود معقل را به میان مردم فرستاد . معقل به مسجد کوفه رفت و با مسلم بن عوسجه که از یاران نزدیک مسلم بن عقیل بود آشنا شد و با راهنمایی او به دیدارش نایل آمد و رفته رفته در جمع دوستان و نزدیکان پذیرفته شد . معقل مبلغ سه هزار درهم نیز به ابوثمامه صائدی که کار جمع آوری اموال و خرید سلاح را بر عهده داشت تحویل داد تا در آن کار صرف گردد . وی گزارش فعالیت‌های مسلم را پیوسته به اطلاع ابن زیاد می‌رساند . ( الارشاد شیخ مفید ، ج۲، ص۴۸ )
ابن زیاد همچنین به شریک بن اعور که در منزل هانی در بستر بیماری افتاده بود پیغام داد که به زودی به عیادتش خواهد آمد . در پی آن شریک ، مسلم بن عقیل را تشویق کرد تا ابن زیاد را در خانه هانی به قتل برساند ؛ و برای این منظور طرحی را تدارک دید . او از مسلم خواست خود را در پشت پرده‌ای پنهان سازد و هنگامی که ابن زیاد سرگرم گفت و گو باشد ، با اشاره شریک به وی حمله کند و او را از پای در آورد . پس از ورود ابن زیاد به خانه هانی ، شریک با او سرگرم گفت و گو شد . اندکی بعد برای اجرای نقشه خود آب طلبید ولی حرکتی از مسلم مشاهده نکرد . او چند مرتبه دیگر خواسته خود را تکرار کرد و این شعر را خواند : ما تنتظرون بسلمی ان تحیوها ؟ در انتظار چیستید که به سلمی درود نمی‌گویید ؟ ولی مسلم این بار نیز دعوت او را اجابت نکرد.  ابن زیاد از هانی پرسید : آیا او هذیان می‌گوید ؟ هانی پاسخ داد : آری این رفتار او از صبح شروع شده است . آنگاه ابن زیاد با اشاره غلامش ، مهران ، که موضوع را دریافته بود مجلس را ترک گفت . پس از رفتن ابن زیاد ، شریک به مسلم اعتراض کرد و گفت : چه چیز تو را از کشتن باز داشت . مسلم گفت : نخست آنکه هانی راضی نبود این کار در خانه او صورت گیرد ؛ و دوم آنکه سخن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را به یاد آوردم که فرمود : مؤمن غافلگیرانه نمی‌کشد . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۶۳ )
وقتی ابن زیاد به قصر خود بازگشت مالک بن یربوع تمیمی نزد وی آمد و نامه‌ای را که از عبدالله بن یقطر گرفته بود نشان داد . نامه از مسلم برای امام حسین علیه‌السلام فرستاده شده بود . مسلم در این نامه، بیعت مردم کوفه با امام علیه‌السلام را به اطلاع آن حضرت رسانده از ایشان خواسته بود تا در سفر به کوفه شتاب ورزد .
پس از دیدن نامه ، ابن زیاد گروهی را به دنبال هانی بن عروه فرستاد و او را به دار الاماره فرا خواند و چون آمد ، خطاب به وی گفت : مسلم را در خانه خود پناه داده برای او سلاح و مردان جنگی جمع می‌کنی و گمان داری که کارهای تو بر ما مخفی می‌ماند . هانی بن عروه گفت : خانواده‌ات را بردار و به شام برو و در آنجا زندگی کن ، زیرا شایسته‌تر از تو و یزید به اینجا آمده است . ابن زیاد از پاسخ هانی سخت برآشفت و او را مورد ضرب و جرح قرار داد و به زندان افکند . ( ابن شهر آشوب ، مناقب آل ابی طالب ، ج۳، ص۲۴۳ )
خبر دستگیری هانی بن عروه ، مسلم را بر آن داشت تا کسانی را که با وی بیعت کرده بودند فرا بخواند و بر ضدّ ابن زیاد قیام کند . بدین منظور به عبدالله بن خازم فرمان داد تا در میان شیعیان شعار « یا منصور امت » را سر دهد . به دنبال آن چهار هزار نفر از هیجده هزار بیعت کننده با مسلم ، گرد هم آمدند . مسلم بن عقیل ، عبیدالله بن عمرو کندی را بر قبیله کنده و ربیعه ، ابوثمامه صائدی را بر تمیم و همدان و عباس بن جعده جدلی را بر گروه مدینه گمارد و خود نیز در قلب سپاه قرار گرفت . پرچم سبز در دست مختار و پرچم سرخ به دست عبدالله بن نوفل بود . ( ابن کثیر، البدایة و النهایة ، ج ۸ ، ص ۱۶۶ ) بزرگان و افراد مسلح پیشاپیش حرکت می‌کردند . سپس در حالی که شعار « یا منصور امت » سر می‌دادند به سمت دار الاماره به راه افتادند . خبر حرکت مسلم به ابن زیاد رسید . او که در مسجد کوفه مشغول سخنرانی بود و مردم را به اطاعت از یزید و پرهیز از تفرقه افکنی فرا می‌خواند ، با شنیدن این خبر به سرعت خود را به دار الاماره رساند و فرمان داد تا درها را ببندند . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص ۳۶۹ )  در داخل قصر سی نفر سرباز و بیست نفر از بزرگان کوفه و خانواده ابن زیاد حضور داشتند . ( ابن قتیبه ،  الامامة و السیاسة ، ج ۲، ص ۸ )
سپاهیان مسلم پس از گذشتن از مسجد ، دار الاماره را به محاصره خود در آوردند . ابن زیاد همراه گروهی به بالای قصر رفتند . مردم با دیدن آن‌ها به سویشان سنگ پراندند و به عبیدالله و پدرش ، زیاد ، ناسزا گفتند . ( الارشاد شیخ مفید ، ج۲، ص۵۲ )
ابن زیاد به کثیر بن شهاب حارثی فرمان داد تا همراه پیروان مذحجی خود از « باب الرومیین » خارج شود ، و به میان مردم برود و آنان را از گرد مسلم پراکنده سازد و از جنگ بترساند و از کیفر حاکم بر حذر دارد . همچنین به محمد بن اشعث فرمان داد تا همراه پیروان کندی و حضرموتی خود از قصر خارج شود و پرچم امان بر افرازد و مردم را به سوی آن فرا بخواند . وقتی ابن اشعث به نزدیکی خانه‌های بنی عماره رسید ، مسلم بن عقیل ، عبدالرحمن بن شرع شبامی را به سوی او فرستاد . ( الارشاد شیخ مفید ، ج۲، ص۵۲ ) ابن اشعث چون جمعیت زیادی را در برابر خود مشاهده کرد عقب نشینی کرد . ولی همراه با کثیر بن شهاب ، قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی ، مردم را از پیوستن به مسلم بر حذر داشت . به دنبال آن گروه زیادی از مردم به آنان پیوستند و داخل قصر شدند . کثیر بن شهاب از ابن زیاد خواست تا به جنگ مسلم بروند ولی او نپذیرفت . گروهی نیز با اصرار زنان و کودکان و خانواده‌های خود از حضور در جنگ منصرف شدند . مسلم بن عوسجه ، حبیب بن مظاهر و برخی دیگر از یاوران مسلم به وسیله عشیره خود در خانه مخفی گردیدند  . ( سید محسن امین ، اعیان الشیعه ، ج۴، ص۵۵۴ )
شب هنگام سپاه چهار هزار نفری مسلم به سیصد نفر تقلیل یافت و پس از اقامه نماز تنها سی نفر در مسجد ماندند . مسلم بن عقیل از مسجد بیرون آمد در ابتدای کوچه ده نفر از کوفیان را همراه خود دید ولی با عبور از اولین خانه هیچ کس با وی نمانده بود . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص۳۷۱ ) حتى یک نفر هم همراهش نبود که او را به جایى راهنمایى کند . ( بحارالانوار ، ج ۴۴، ص ۳۵۰ ) از این جاست که اینگونه غریبی مسلم در شهر کوفه آغاز می شود .
مسلم به تنهایی و سوار بر اسب و در حالی که مجروح شده بود کوچه‌های کوفه را یکی پس از دیگری طی کرد بدون آنکه از پایان کار آگاه باشد . چون به محله بنی جبله رسید ، بر در خانه‌ای ایستاده زنی به نام طوعه بیرون خانه در انتظار فرزندش نشسته بود . مسلم از وی تقاضای آب کرد . طوعه مقداری آب آورد و به مسلم داد . مسلم آب را نوشید و دوباره ایستاد . زن گفت ای برادر به خآنه ات برو . مسلم سکوت کرد و چیزی نگفت . زن سخن خود را تکرار کرد ولی باز با سکوت مسلم مواجه گشت . طوعه گفت : سبحان الله برخیز و نزد خانواده‌ات باز گرد . مسلم گفت : من در این شهر خانه و خانواده‌ای ندارم . زن گفت : شاید تو مسلم هستی ؟ گفت : « آری ، من مسلم بن عقیل‌ام ، آیا می‌توانی در حق من نیکی کنی؟ من از خانواده‌ای شریف هستم و احسان تو را جبران خواهم کرد ، این مردم مرا تکذیب کردند و فریب دادند ». زن او را به خانه برد و محل استراحت و شام برای وی مهیا ساخت ولی مسلم چیزی نخورد . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص۳۷۱ )
اندکی بعد از استقرار مسلم در خانه طوعه ، بلال فرزند وی که برای میگساری با دوستان خود بیرون رفته بود به خانه بازگشت و از حضور مسلم در خانه مطلع شد . او به رغم تأکید مادر، موضوع را کتمان نکرد و صبح هنگام ، نزد عبدالرحمن بن اشعث رفت و راز خود را با وی در میان گذاشت . عبدالرحمن نیز نزد پدرش که در قصر ابن زیاد بود رفت و موضوع مخفی شدن مسلم در خانه طوعه را به اطلاع وی رساند .اندکی بعد ابن زیاد نیز از موضوع با خبر شد و در پی آن شصت یا هفتاد و به قولی سیصد تن از سربازان ویژه خود را همراه محمد بن اشعث رهسپار محل اختفای مسلم کرد . ( ابن اثیر ، الکامل فی التاریخ ، ج۴، ص۳۲ )
سپاه ابن اشعث بر در خانه طوعه اجتماع کردند . مسلم از صدای اسبان و سربازان دریافت که برای دستگیری او آمده‌اند . پس ، از خانه خارج شد و یک تنه با انبوه سپاه دشمن که محاصره‌اش کرده بودند ، به نبرد پرداخت و شجاعانه جنگید . در هنگام نبرد ، در شعر و رجزى خطاب به خودش چنین می‌‌گفت : « این مرگ است ، هر چه می‌‌خواهى بکن ، بى‌شک جام مرگ را خواهى نوشید . براى فرمان خدا شکیبا باش ، که حکم خداوند در میان بندگان جارى است ... « . ( مقرّم ، مسلم بن عقیل ، ص ۱۶۴ )
شمار زیادی  از سربازان ابن زیاد کشته شدند . چون این خبر به ابن زیاد رسید ، به ابن اشعث پیغام داد که من تو را برای دستگیری یک نفر فرستاده‌ام ، در حالی که ضربه سختی بر سپاهم وارد آمده است . ابن اشعث پاسخ داد : آیا می‌دانی ما را برای دستگیری شیری دلاور و شمشیری بران که در دست مردی شجاع و با اراده قرار دارد فرستاده‌ای ؟ او از خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است . ابن زیاد پیغام فرستاد که به او امان دهید زیرا جز این راهی برای دستگیری او نخواهید یافت . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص۵۳ )  از این رو ابن اشعث به مسلم گفت : تو در امانی خود را به کشتن مده . مسلم گفت : نیازی به امان مکر پیشگان نیست . ابن اشعث گفت : این دروغ نیست و کسی تو را فریب نخواهد داد . این گروه خواهان کشتن تو نیست . ولی مسلم به سخنان وی توجهی نکرد و به نبرد ادامه داد . ضعف و تشنگی سراسر وجودش را فرا گرفته بود . سربازان ابن زیاد بار دیگر با سنگ و تیر به سویش یورش بردند . عدّه‌ای نیز بر بام خانه رفتند و مشعل‌های آتش بر وی افکندند .
مسلم گفت : وای بر شما همانند کفار بر من سنگ می‌زنید در حالی که من از خانواده پیامبرانم ، وای بر شما آیا این گونه حق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و خاندان او را رعایت می‌کنید؟ سپس با همه ضعفی که در بدن احساس می‌کرد به آنان حمله کرد و جمعشان را پراکنده ساخت و دوباره به عقب بازگشت و پشت به دیوار نهاده بار دیگر سربازان ابن زیاد به سوی او حمله ور شدند ، ولی محمد بن اشعث بانگ برآورد و گفت رهایش کنید تا با او سخن بگویم . سپس به مسلم نزدیک شد و در برابرش ایستاد و گفت : ای پسر عقیل خود را به کشتن مده تو در امانی و خون تو بر عهده من است . مسلم گفت : آیا گمان می‌کنی که دست در دست تو خواهم گذاشت در حالی که قدرت در بدن دارم ، و به خدا هرگز چنین نخواهم کرد .
سپس به وی حمله کرد و او را به عقب راند و بار دیگر به جایگاه خویش بازگشت و گفت : تشنگی بر من غلبه کرده است .
ابن اشعث خطاب به سربازان خود فریاد زد که این ننگ و سستی است که در برابر یک نفر این چنین ضعف نشان دهید ، همه با هم به او حمله کنید ! در این هنگام مسلم نیز به آنان یورش برد . شمشیر بکیر بن حمران احمری به لب‌های مسلم اصابت و آن‌ها را پاره کرد . مسلم نیز ضربتی بر بکیر زد و او را از اسب به زیر افکند . سربازان ابن زیاد از پشت به مسلم حمله کردند و او را بر زمین زدند . سپس سلاحش را گرفته و اسیرش کردند . عبیدالله بن عباس جلو آمد و عمامه مسلم را گرفت . اشک مسلم بر چهره روان گشت . عمرو بن عبیدالله به مسلم گفت برای کسی که خود به استقبال مرگ می‌رود گریستن شایسته نیست . مسلم گفت : به خدا قسم گریه من برای مرگ نیست بلکه من برای حسین علیه‌السلام ، خانواده‌اش و فرزندان خود که بدین سو می‌آیند می‌گریم .
مسلم بن عقیل به ابن اشعث گفت : تو از امان دادن من عاجزی ، پس کسی را نزد حسین علیه‌السلام بفرست و بگو که با اهل بیت خود باز گردد و فریب مردم کوفه را نخورد ، اینها همان یاوران علی علیه‌السلام هستند که بارها آن حضرت برای جدایی از ایشان آرزوی مرگ  کرده بود ، مردم کوفه به ما دروغ گفتند و برای دروغگو رأی و نظری نیست ، ابن اشعث پذیرفت و گفت درباره امان دادن به تو با ابن زیاد صحبت خواهم کرد . پس از آن ، سخنان مسلم را در نامه‌ای نوشت و به دست ایاس بن عثل طائی سپرد و او را به سوی حسین علیه‌السلام روانه ساخت . آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زیاد برد ، در حالی که خون ، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسیار تشنه بود . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص۳۷۴ )
مسلم بن عقیل در برابر ابن زیاد ایستاد ولی سلام نکرد . نگهبان اعتراض کرد . مسلم گفت : ساکت باش به خدا قسم او امیر من نیست . آیا در حالی که او قصد کشتن مرا دارد ، من به او سلام کنم ؟ ابن زیاد گفت : در هر صورت تو را خواهم کشت . مسلم گفت : باکی نیست . زیرا پیش از این ، بدتر از تو بهتر از مرا کشته است . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۵۵ )
ابن زیاد گفت : ای پسر عقیل به کوفه آمدی و اجتماع مردم را پراکنده ساختی و وحدت کلمه آن‌ها را به هم ریختی و برخی را بر برخی دیگر شوراندی و فتنه بر پا کردی . مسلم گفت : هرگز چنین نیست . تو دروغ می‌گویی به خدا قسم معاویه از سوی همه مردم انتخاب نشد . بلکه با حیله و تزویر بر وصّی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله غلبه کرد و خلافت را از او گرفت . پسرش یزید نیز همین گونه عمل کرد . تو و پدرت زیاد بذر فتنه را کاشتید و من امیدوارم که خداوند شهادت مرا به دست بدترین مخلوق خود قرار دهد . به خدا قسم من از امیرالمؤمنین حسین بن علی علیه‌السلام فرزند فاطمه ، اطاعت و پیروی کرده‌ام ؛ و ما برای خلافت از معاویه و یزید و آل زیاد شایسته‌تریم . زمانی که من به کوفه آمدم مردم عقیده داشتند که پدرت زیاد ، برگزیدگان ایشان را کشته و خونشان را ریخته است و همانند کسری و قیصر در میان آنان زندگی کرده است . ما آمدیم تا آنان را به عدالت فرمان دهیم و به سوی حکم قرآن بخوانیم .
ابن زیاد به مسلم دشنام داد و گفت : خداوند تو را از رسیدن به آرزویت محروم ساخت ، آرزویی که سزاوار آن نبودی . مسلم پرسید : پس چه کسی شایسته آن است؟ گفت : یزید . مسلم گفت : خدا را در همه حال سپاس می‌گویم و به حکم او رضایت می‌دهم . ابن زیاد پرسید : به گمانت شما شایسته خلافتید؟ مسلم پاسخ داد : گمان نمی‌کنم ، بلکه یقین دارم . ابن زیاد خمشگین شد و گفت : تو را به صورتی بی‌سابقه خواهم کشت . مسلم گفت : تو سزاوار بدعتی ! تو از کشتار و شکنجه مردم و کردارهای زشت دست نخواهی کشید و هیچ کس جز تو برای این امور شایسته نیست . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۵۶ ) 
مسلم به عمر بن سعد که در مجلس حاضر بود رو کرد و گفت : ای عمر میان من و تو نسبت فامیلی است . من خواسته‌ای دارم که مایلم آن را خصوصی با تو در میان بگذارم و تو می‌بایست آن را بر آورده سازی . عمر نخست از پذیرش آن خودداری کرد ولی با اشاره ابن زیاد همراه با مسلم به گوشه‌ای رفتند . مسلم گفت : در آغاز ورودم به کوفه هفتصد درهم از کسی قرض گرفته‌ام شمشیر، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز، ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۵۷ )   پیکرم را به خاک بسپار و کسی را نزد حسین علیه‌السلام بفرست تا او را باز گرداند . زیرا او اکنون به توصیه من بدین سو در حرکت است . (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص۳۷۶ )
ابن زیاد به ابن حمران  که در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا برای تشفّی دل خود کشتن مسلم را بر عهده بگیرد . بُکیر، مسلم را به بالای قصر برد. و مسلم بن عقیل در آن حال تکبیر می‌گفت و استغفار می‌کرد و بر انبیا و ملائکه درود می‌فرستاد و می‌گفت : خداوندا، میان ما و این گروه که بر ما ستم روا داشتند ، ما را تکذیب کردند و کشتند تو خود حکم بفرما ، وقتی به بالای قصر رسیدند بکیر سر آن حضرت را از بدن جدا کرد و پیکرش را به بیرون قصر انداخت . سپس وحشت زده نزد عبیدالله بازگشت و گفت : هنگامی که مسلم را به قتل رساندم ناگهان دیدم مردی سیاه چهره و زشت در برابرم ایستاده و انگشتان خود را به دهان گرفته است ، من با مشاهده آن بسیار ترسیدم ! ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۵۸ ) 
مسلم بن عقیل در هشتم ذی الحجه سال ۶۰ هجری در کوفه به شهادت رسید . گفته شده وی به دست راشد بن صرد بن عتبه به شهادت رسید . ( بیهقی ، لباب الانساب ، ج۱، ص۳۷۹ ) . به روایتی شهادت او در روز عرفه ، نهم ذی الحجه سال شصت هجرى بود . ( شبر، جلاءالعیون ، ج ۲، ص ۵۲ )
 سر مبارک مسلم را همراه با سر هانی بن عروه به شام فرستادند.  یزید دستور داد تا آن‌ها را بر سر در یکی از دروازه‌های شهر دمشق آویختند . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۶۲ )  پیکرش را نیز در بازار قصاب‌های کوفه بر روی زمین کشاندند و سپس در همان جا به دار آویختند . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۶۴ )  سه روز پس از شهادتش ، عمر بن سعد بر او نماز خواند ، کفن کرد و سپس در کنار دار الاماره به خاک سپرد . ( بیهقی ، لباب الانساب ، ج۱، ص۳۹۷ ) به روایتی ، مردم قبیله مذحج پیکرش را در کنار دار الاماره کوفه به خاک سپردند . ( محمد حرزالدین ، مراقد المعارف ، ج۲، ص ۳۱۸ )  گفته شده است که ابن زیاد برای اینکه بتواند رفت و آمد شیعیان را زیر نظر بگیرد و یا آنان نتوانند در سوگ مسلم عزاداری کنند این محل را برای دفن وی تعیین کرد . ( مقرم ، الشهید مسلم بن عقیل ، ج۱، ص۱۵۳ )
خبر شهادت مسلم به وسیله یکی از اهالی کوفه به نام بکر بن معنقه در شَراف یا ثعلبیه به امام حسین علیه‌السلام رسید . امام علیه‌السلام از شنیدن آن بسیار اندوه‌گین شد و گریست . ( ابن اعثم ، الفتوح ، ج ۵ ، ص ۶۴ ) و سپس فرمود : « انا للله و اناالیه راجعون ، رحمت خدا بر او باد . » و این سخن را چند بار تکرار کرد . همچنین فرمود : از این پس زندگی بی‌معنا است و خیری ندارد  .  (  تاریخ طبری ، ج ۵ ، ص۳۹۷ )  و به نقلی فرمود : « خدا مسلم را رحمت کند ، او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تکلیفش را ادا کرد و آن چه بر دوش ماست ، باقى مانده است « . ( شبر، جلاءالعیون ، ج ۲، ص ۵۲ )
در قسمتی از زیارتنامه مسلم می‌خوانیم : سلام بر تو ای جان نثار، ای شهید فقیه و مظلوم ، ای کسی که حقّش غصب گردید و حرمتش شکسته شد . سلام بر تو که جانت را فدای پسر عمومیت کردی و برای حفظ او خون دادی.سلام بر تو ای اوّلین شهید و ای پیشوای سعادتمندان ، سلام بر تو که میان دشمنان ، تنها و بی کس بودی و یار و یاوری نداشتی .
 

نویسنده: ---
تاریخ: 1397/7/18

نظرات
نام
پست الکترونیکی
وب سایتhttp://
متن
کد امنیتیکد
تکرار کد امنیتی حساس به حروف کوچک و بزرگ

منوی نشریه
شماره های پیشین
تاریخ: 1397/9/20
تاریخ: 1397/9/19
تاریخ: 1397/9/18
بایگانی
منو
جستجو
جستجو
آگهی
کنتور
امروز:
   بازدید: 3,199
   صفحات مرور شده: 6,349
روز گذشته:
   بازدید: 3,542
   صفحات مرور شده: 6,949
جمع کل:
   بازدید: 5,449,423
   صفحات مرور شده: 6,734,404

طراحی و راه اندازی وب سایت: رسانه پرداز